نکست پرسن این لاین

پرسیدم تو این ساختمون کسی هست که راجع به مشکلاتم با استادم باهاش صحبت کنم؟  گفت نه متاسفانه.  گفتم راجع به مشکلات مالی که برام درست کردن چی؟‌ گفت نه تو این ساختمون اکثر آدما راجع به مشکلات مهاجرتی مشاوره میدن. گفتم ایول ایول، همونم خوبه، با کی باید صحبت کنم؟

به خاطر گوریلا

برای یکی از بچه‌ها سی دی آموزش زبان اسپانیایی آوردم، نمیدونم اصن از رو اینا میشه یاد گرفت یا نه –

  فک نکنم خیلی خوب باشه، ولی مثلن داریوش یادته؟ بوفه‌ی مدرسمون، اون آلمانی رو مث بلبل حرف میزد، از رو سی‌دی یاد گرفته بود :

 آره آره یادمه، :)) خیلی خل بود –

می‌گفت ما خانوادگی استعداد زبانمون خوبه. من همین الانشم نمیتونم اونجوری که اون آلمانی حرف میزد، حرف بزنم :

   – آره، میگفت میخواست بره آلمان نذاشتن، می‌گفت اگه می‌رفتم برا اقتصاد مملکت هم خوب بود. دیوانه بود، میخواست بره پول در بیاره، بعد پولو بیاره ایران خرج کنه که به اقتصاد کشور کمک کنه. اگه الانا آلمان بود احتمالن یه چند تا بطری آبم همراش میاورد وقتی که برمی‌گشت که بحران کم‌آبی کشور رو حل کنه

 :‌گوریل دیدی تو باغ وحش؟ من میبینم بهم میریزم، اعصابم تخمی میشه، یه جور خیلی خاصی ناراحتن. همش فک میکنی اینا به این باهوشی نباید تو قفس باشن، بگا میرن. داریوش هم همین بود، من میدیدمش اذیت میشدم، سر جاش نبود

اوهوم، مثال قشنگی زدی –

آخرشم یکی رو حامله کرده بود، درگیر اون بود. تو اگه کسی رو حامله کنی چیکار میکنی؟ :

هیچی دیگه، بچه رو بزرگش میکنم –

ایول بابا چقد بامرامی، اگه طرف جنده باشه چی؟ :

میترسی بچه سر جاش نتونه باشه مث گوریلا؟ فرقی نمیکنه بزرگش میکنم، چطور حالا؟‌ کاری کردی مگه؟ –

نه آدم آمادگیشو داشته باشه خوبه دیگه :

– آره خیلی هم زیاد نیست دقت کاندوم، حالا دو تا با هم استفاده کنی احتمالش خیلی کم میشه. اگه سه تا رو هم استفاده کنی، دیگه تقریبن احتمالش صفره، اگه بچه‌ای هم به دنیا بیاد دیگه لازم نیست تو  ازش مراقبت کنی، خودش بزرگ میشه

 :‌اوهوم، اون باید مواظب تو باشه

دیفالت

الان باید ایران بودم و ایده های اقتصادیمُ با بابا در میون می‌ذاشتم، جاش نشستم تو آشپزخونه و اینا رو تایپ میکنم. از پرنورترین قسمت خونه صدای منو میشنوید، بقیه لامپا یا سوختن یا چشمک زنن. آب از سینک ظرفشویی پایین نمیره و شیر آب گرمُ هی اونقد محکم تر بستم تا چکه نکنه که شکست و الان ته‌موندش با کاربر زاویه صد و بیست درجه تشکیل میده.

آشپزخونه البته سی و یک درصد کل خونه رو تشکیل میده، اینُ بابا گفت، اولین بار که اومده بود پیشم، بعدم به سقف نگاه کرد تا ببینه اینجا سقف کاذب داره یا نه. امین می‌گفت یه جایی تو موزه صف بوده که برن و یه تابلویی رو ببینن، به بابا گفته بود بریم جلوتر تا بهتر ببینیم، بابا هم گفت ولش کن شلوغه، از همینجا هم معلومه، بعد سرشو برگردوند بالا و با سقف کاذب موزه خودشو مشغول کرد.

ویزای برگشتم به اینجا، به بهونه ی آپلود نکردن یه فرم اضافی که ازم خواسته بودن، رد شد. گفتم آخه هنوزم تو سایتتون نوشته آپلودد که. آقاهه گفت دیگه پرونده بسته شده، نامه بده که دفعه ی بعد ازت پول نگیریم. رفته تو کامپیوتر دیگه نمیشه کاریش کرد.

باید زودتر درخواست می‌دادم، وقتایی که تنها زندگی کردم همیشه تا وقتی مجبور نشدم کارا رو عقب انداختم. مثلن پول قبض تلفن و برق و پول بیمه و اینا اینطوریه که تا چند بار بهم زنگ نزنن یا نیان دستگیرم نکنن پرداخت نمیکنم. دوستام هم هر وقت میخوان بدونن اگه یه کاری رو برای مدت زیادی انجام ندی چی میشه، از من مشاوره میگیرن. اون هفته کلی فرم پر کردم و کارای عقب مونده‌م رو انجام دادم که قبل از رفتنم همه چی انجام شده باشه، که خب کنسل شد. مامان گفت دوباره باید درخواست بدی؟ گفتم آره، گفت پس اومدنت افتاد برای یکی دو سال دیگه.

دن آریلی تو یکی از ویدیوهاش یه مثال خوبی داشت. میگفت وقتی آمار آدمایی که حاضر میشن عضوهاشونو بعد از مرگشون اهدا کنن رو تو کشورهای اروپایی بررسی میکردن دیدن اختلاف بعضی کشورا که حتی از نظر فرهنگ هم به هم شبیهن خیلی زیاد بوده. مثلن تو هلند بیست و هشت در صد مردم  بعد از کلی برنامه تلویزیونی و رادیویی حاضر شدن اعضاشونو اهدا کنن، ولی تو بلژیک بدون این ژانگولربازیا نود و هشت درصد مردم حاضر بودن اعضاشونو اهدا کنن. کلی بررسی کردن که چرا این اتفاق افتاده، تهش فهمیدن دلیلش این بوده که تو هلند هر کی میخواد اعضای بدنش رو اهدا کنه باید فرمی که فرستادن در خونه ها رو پر کنه و بندازه تو صندوق، ولی تو بلژیک اونایی که نمیخوان اهدا کنن باید فرم رو پر کنن و بندازن تو صندوق. هر دو گروه هم یه چیز رو انتخاب میکنن، اینکه پا نشن  خودکارشونو بردارن، تیک بزنن و فرم رو بندازن تو صندوق پست. دن میگه همه همینن، گذاشتن رو دنده دیفالت و یا علی گویان ادامه میدن.

اینبار خودمو زودتر جم و جور کردم و یه بار دیگه درخواست دادم. اونبار یه فرم اضافه خواسته بودن که توش بنویسم بعدش میمونم یا برمیگردم، رو چی دارم کار میکنم، وقتی برگردم برای کجا قراره کار کنم. ایندفعه هرچی داشتمو پست کردم، شناسنامه، کارت ملی، گواهینامه، کارت واکسن. یه سری سوال هم خودم به فرمه اضافه کردم که احساس کرده بودم دوست داشتن بپرسن ولی روشون نشده بود.

بنویس از ما که در حال فراریم (ابی)

ببخشید نشد گوشیمُ جواب بدم. یه هفتست اومدم مرکز شهر. می‌دونی دیگه که یه ده سالی میشه گفتم دیگه نمی‌تونم تو گوشه کنار زندگی کنم. دوست دارم وسط مسطا باشم، یه جایی که همش ساختمون بلند باشه. یه جایی که دیده نشی. اختلافمونم از همینجا شروع شده بود، اون حاشیه رو دوست داشت، من مرکز شهر، با همه‌ی ساختمونای بلندش. دلم می‌خواست از تک تکشون خودمُ‌ پرت کنم پایین. گزینه زیاد بود، جون کم.

عمه اشرف سه هفتست فوت کرده. جات خالی، کسی نیست سر تکیه کلام آدمای مشترک با هم شوخی کنیم. یادته اشرف هر وقت منو میدید به مامان می‌گفت این بچت چرا اینجوریه؟‌ قبل همه‌ی فامیلا هم اون تشخیص داده بود که مریضیم خوشی زیاده. می‌گفت خوشی زیاد بهش فشار آورده. بعدش بقیه هم گفتن، عمو محمد، عمه زهره. منم که کاریش نداشم، با هیچکی کاری نداشتم. بعد خب لجت می‌گرفت یکی همش بهت گیر می‌داد دیگه. فقط یادمه تو مجلس مامان‌بزرگ دیدم خیلی گریه می‌کنه، رفتم در گوشش گفتم نگران نباش، بعدی تویی، بعدم فرار کردم. سنی هم نداشتم، نمی‌فهمیدم با چی میشه شوخی کرد با چی نمیشه، با کی میشه با کی نمیشه. الان بهترم، تو چطوری؟

دیوار کوچیکه رو یادته که دبیرستان ساخته بودم؟ هنوز همیشه همرامه، رنگشم هنوز رنگ اتاقمونه، آبی یواش، رنگ دیوارای بیمارستان. نمی‌دونم چرا گفته بودیم اتاقمونُ اون رنگیش کنن، شاید از بچگی دوست داشتیم بستری شیم. هر وقت ناراحتم از تو کیفم درش میارم و سرمُ آروم می‌کوبم بهش، دوباره برش می‌گردونم تو کیفم. عیدا هم برا اینکه نو بمونه دوباره رنگش می‌کنم.

بالاخره بعد اینهمه سال راضی شدم برم دکتر، قبول کردم تنها نمی‌تونم. بهم گفت بریز بیرون و اینا، شانس پیدا کردن زندگی‌ای که دوست داشته باشی رو به خودت بده. صبا که از خواب بیدار میشم، قبل همه چی دلم خودکشی می‌خواد. دکترم حسن‌پور می‌گفت اوکیه. هر روز از یه‌ دونشون خودمو پرت می‌کنم پایین. دیروز ساختمون زرده که آخر هفته‌ها آدم مستا پشتش میشاشن، امروز ساختمون آجری شیکه. خیلی بلند بود امروزیه، وقتی افتادم زمین دو تا از جونام کم شد. امیرعباس رو هم برده بودم ازم عکس بگیره، دلم می‌خواست ببینم وقتی می‌میرم چه شکلی میشم. بعد بلند شدم و سرمُ اونقد کوبیدم به دیوار که اون خانومه که شصت سال مجری برنامه کودک بود و الان نشسته تو سرم و هی میگه تو می‌تونی خفه شه.

سوار اتوبوس که شدم راننده جواب سلاممُ‌ نداد، نگامم نکرد بیشرف. براش توضیح دادم تحت درمانم و الان دوست دارم خفش کنم. گفت اونم تو دوره درمانیشه و احتمالن اگه خفش کنم دلش بخواد گره‌م بزنه:

اینجوری بیحساب میشیم؟ – اینجوری بی حساب میشیم.

مردونه؟ – مردونه

خفش کردم و با تخمای گره خورده رسیدم محل کارم. کارام خیلی بهتر از قبل پیش میره، تو همین یه هفته کلی تمرکزم زیاد شده. از خودکشی هم خسته شدم، احتمالن کم کم بذارم کنار. می‌ترسم ترک کنم دیگه مرگ طبیعی هم نتونه جونمُ بگیره. سیگارُ که یادته؟ وقتی ترک کردم بعدش مثل زنای حامله حساس شده بودم.

ملت امروز نارنجی پوشیده بودن سر کار، روز مبارزه با خودکشی بود. یه یارویی رو هم آورده بودن می‌گفت دو ماه پاکه و اینا، ولی قبلش مثینکه اندازه‌ی گلای مارادونا خودکشی موفق تو کارنامش داشته. می‌گفت آخرا وضعش جوری شده بود که لازم نبود بشینه پای یه فیلم غمگین تا خودکشیش بگیره، پای راز بقا هم خودکشی می‌کرد. سه تا خودکشی آخرش بدون دست بود حتی. خلاصه یه کثافت کاری‌ای، یه چیز میگم یه چیزی میشنوی. الان ولی چن تا عکس با شرت ورزشی داره و می‌گفت می‌خواد کاندیدای شورای شهر هم بشه. من که می‌دونی زیاد تحت تاثیرم، خودکشیُ بوسیدم گذاشتم کنار. بابا اینا بفهمن خوشحال میشن حتمن، دفعه اول که شنیدن خیلی غصه خوردن.

زویا می‌گفت خلیل حرف نمی‌زنه نمی‌زنه، وقتی شروع می‌کنه تا خفش نکنی بی‌خیال نمیشه. برا همینه دیگه تلفن جواب نمیدم، یا حال حرف زدن ندارم، یا نقطه ارضای حرف زدنم با نقطه ارضای گوش دادن شنونده یکی نیست. بازم ببخشید که جواب نمیدم، میدونی که اگه تو نبودی خیلی سال پیشا همه چیو بوسیده بودم گذاشته بودم کنار. به حدیث و بچه‌ها خیلی سلام برسون، خرتیم.

به قول بابا شب نایت:)))

خلیل

شماره ده

امین می‌گفت بار سوم یا چهارم مامان گوشی را برداشت. گریه می‌کرد و صدای قرآن شنیده می‌شد. بعد از چند بار سعی مامان برای حرف زدن در حال گریه، امین متوجه حرفش شد. حسین آقا مرد. امین می‌گفت پیش خودم فکر کردم که این عموی ما بیچاره چقدر بدشانس است، یک بار قبلن هم حدود نه سال پیش مریضی سختی گرفت و فوت کرد، حالا بعد از نه سال دوباره خانواده را عزادار کرده.

داشت به این‌ها فکر می‌کرد که مامان توضیح داد حسین آقا برادر شوهر خاله‌ام را می‌گوید. به امین گفت تو احتمالن او را ندیده‌ای. امین پرسید خودت چی؟ مامان گفت سه چهار بار، پراکنده، در عروسی‌ها. امین پرسید پس چرا اینطور گریه می‌کنی؟ مامان گفت، خیلی جوان بود، زنش دارد خودش را می‌کشد از گریه، گفت همه همینطور گریه می‌کنند، برو خدا را شکر کن که من تازه زیر میانگینم، می‌خواستم اوج بگیرم که تو زنگ زدی.

.

چند سال پیش، درسی برداشته بودم به اسم شبکه‌های پیچیده یا یک همچین چیزی. مرجعش کتابی با عنوان بی‌نظمی و آشوب بود. کتاب از همان اول طوفانی شروع کرده بود و حجت را بر خواننده تمام کرده بود، حرفش این بود که زیاد سفت نگیرید، همه چیز دیر یا زود سنکرون (هماهنگ) می‌شود. با چند مثال ساده شروع کرده بود:  دوره تناوب آونگ‌هایی که به یک دیوار وصلند، یا صدای جیرجیرک‌هایی که در یک محل مشغول آواز خواندنند، کرم‌های شبرنگ که یک‌ جا جمع شده‌اند. بعد مثال‌ها را پیچیده‌تر کرده بود و به جاهای جالبی رسیده بود، مثلن یادم است یکی از مثال‌ها شروع عادت ماهانه دخترهایی بود که در یک خوابگاه زندگی می‌کنند. بعد کتاب وارد مسائل عاطفی شد که خوشبختانه یادش آمد بحث قرار است علمی باشد و به اجبار خودش را جمع و جور کرده بود.

امروز که در صف خرید یک پایم را برای استراحت بالا نگه داشته بودم و با یک پا ایستاده بودم این‌ها یادم افتاد. چند وقت است اینطور عادت کرده‌ام ولی نمی‌دانستم از کجا شروع شده. حالا یادم افتاد طوطیمان عادت داشت روی یک پا بایستد و چرت بزند. به یادش با دهان صدای اسمس موبایل نوکیا درآوردم که خوشبختانه خوب هم از آب در آمد.

تلاش کمتر شما را سریعتر و قدرتمندتر می‌کند – بروس لی

شباهت زیاد داشتیم، دومی و چهارمی در وزن، اولی و سومی در دماغ، اولی تا چهارمی در صدا، دومی و سومی در لج‌بازی. چیزهای دیگر هم بود،‌ بازی، ورزش، آتاری، کمادورشصت‌ و چهار، سگا. زیاد بودنمان یادمان داده بود که انسان موجودیست همراه با خانواده‌ای دورهمی. نه آنقدر جا بود که بچه‌های مدرسه را دعوت کنیم، نه آنقدرها احساس نیاز می‌کردیم. مامان و بابا هم بعضی وقت‌ها جزیی از بازی بودند، مثلن پسرخاله‌ها را می‌آوردند تا بازی دوستانه برگزار کنیم. برای مسابقات لباسمان طبق قانون نانوشته‌ای از قبل تعیین شده بود. وقتی مسابقه در زمین حریف بود امیرمسعود شلوار سفیده که خشتکش در حد آبرومندی پاره بود را می‌پوشید تا من شلوار سورمه‌ای‌اش را بپوشم. متقابلن در زمین ما شلوارهای وصله پینه دار به ما می‌رسید. شباهت زیاد داشتیم، تفریح مشترک بیشتر.

سن‌مان که بیش‌تر شد، من در گروه کم‌حرف‌ها قرار گرفتم، چیز زیادی برای تعریف کردن نداشتم. یعنی از اولش اینطور نبودها، مثلن پنج‌شش ساله که بودم به هر محفلی وارد می‌شدم از من تقاضای جک می‌شد، قهرمان جک‌های دسته‌اول بودم، ولی از یک جایی به بعد به خاطر نیاز بیشتر جامعه به کسی که به جک‌های دیگران می‌خندد تغییر کاربری دادم. همین شد که وقتی دو ماه پیش بابا آمد که مدتی پیشم بماند نصف چمدانش را با مجله‌های سودوکو پر کرده بود. قبل از اینکه بیاید برایش واضح بود چیز جالبی برای ارائه ندارم. من هم نشستم و شروع کردم هر از چندگاهی نظر دادن. اولش شک داشتم که اصلن دو نفری خوش می‌گذرد یا نه، فقط می‌زدم زیر توپ. ولی بعد از مدتی هماهنگ‌تر شدیم، من می‌کاشتم بابا تمام می‌کرد، بابا می‌انداخت توی عمق، من فرار می‌کردم.

بابا هم آنقدری که قبل‌تر نشان می‌داد از طبیعت خوشش نمی‌آمد. از بین تمام چیزهایی که ول کرده بودند در کوه و جنگل، فقط یکی از پرنده‌ها او را وادار به صحبت کرد. گفت: «اینا رو میبینی که کنار گوششون سبزه؟‌» گفتم: «آره ایول»، گفت: «اینا گوشتشون خوش‌خوراک‌تره». به ماهی‌های توی آکواریوم هم از همین زاویه نگاه می‌کرد، می‌گفت: «اینا که پولکشون برق میزنه دو ماه پیش بود کیلویی بیس تومن، الان ولی چهل به بالاست». همه تلاشمان برای هم‌کلام شدن در مسیر پنج‌ساعته‌ی برگشت از یکی از شهرهای اطراف با جمله‌ی من شروع شد: -عجب بارونیه نه؟‌ – ها؟ – می‌گم عجب بارونیه، نه؟‌- آره عجب بارونیه‌ها، نه؟ – آره عجب بارونیه. بار اول هم سوالم را شنیده بود، خواسته بود به نوبه‌ی خودش تلاش کند تا ارتباطی که دری به تخته خورده بود و برقرار شده بود کمی کش بیاید. شاید اگر عرف‌تر بود و خطا محسوب نمی‌شد خیلی بیشتر از این‌ها به هم نگاه می‌کردیم بدون اینکه حرفی برای زدن داشته باشیم.

الان یه نوشته ای خوندم یاد یه خاطره ای افتادم.
اون اوایل که تو بلاگفا نوبتی میرفتیم برا هم کامنت میذاشتیم من استراتژیم این بود که اگه یه پستی رو نمیفهمیدم بیشتر ازش تعریف میکردم، احتمالن نویسنده کلی وقت گذاشته بوده که اونقد سخت نوشته بود پست رو. به نظرم میومد که اگه بیشتر تعریف کنم هم از نظر نویسنده باهوشتر به نظر میام، هم از نظر اونایی که میومدن کامنتمو میخوندن. یکی از راههای جلب مشتری بود خلاصه.
بعد یه بار یارو صد و پنجاه شصت تا کلمه چرت و پرت که ربطی نداشتن رو پشت سر هم نوشت. من هیچی نفهمیدم، هیچ ربطی پیدا نکردم. دیگه وقتش بود، تا میتونستم تعریف کردم، این که هر کدوم از کلمات منو پرت میکرد یه گوشه از زندگیم، اینکه چقدر ماهرانه انتخاب شده بودن. اینکه انگار من اون متن رو نوشته بودم.
تو متن بعدیش نویسنده اومد از خواننده های وبلاگش عذرخواهی کرد، گفت ببخشید خیلی مزخرف ردیف کردم تو پست قبل، سردرد بدی داشتم، حالم اصلن خوب نبود. اون پست رو هم کلن از تو وبلاگش پاک کرد.

یکی از تفریحای بد مشترکی که پدر و پسر میتونن با هم داشته باشن صبح بیدار شدن و دویدنه. ابتدایی و راهنمایی بابا هر چند دقیقه وامیستاد تا من نفسم تازه شه. تو دبیرستان نفسامون یکی شده بود. از چند سال بعدش دیگه دوست نداشتم بریم با هم بدوییم. آدم به هر کلکی شده،‌ مریضی، سیگار، مواد مخدر، باید از پدرش ضعیفتر بمونه…

بابا ویزا گرفته، کریسمس پیشمه

Uncle Wiggily in Connecticut*

شش نفر بیشتر نمانده بودیم. شنبه و یک‌شنبه چسبیده بود به روز شکرگزاری و هر کسی یک طرفی بود احتمالا. استنلی بازی را نگه داشت و گفت یک چیزی می‌خواهم بهتان بگویم که گفتنش همیشه برایم سخت بوده. گفت من دیگر نمی‌توانم مدیر این گروه باشم، از نوامبر باید مراقب همسرم باشم، فرزندمان فبریه به دنیا می‌آید و زندگی وارد مرحله‌ی تازه‌ای خواهد شد. گفت همیشه در مورد پینگ‌پنگ و داشتن این گروه با هم بحث داشتیم، همسرم پول بیشتری در می‌آورد و برای همین قرار شده من از بچه مراقبت کنم. همه‌ی اینها را که می‌گفت پیدا بود که تنها غصه‌اش دیگر «گروه نداشتن» است. گروهی که چهار سال مسئولش بوده و حالا آدم‌هایش خیلی با هم صمیمی شده‌اند.

دست راست ویلیامز را بلند کرد و گفت هر کس من مولای اویم ازین پس ویلیامز مولای اوست. سراپا بغض بود. گوران گفت مگر به جز وبسایت را آپدیت کردن کار دیگری هم وجود دارد ؟‌ فقط همین است دیگر ؟ هر چه اشاره کردیم که اینقدر کار استنلی را کوچک نشمارد متوجه نمی‌شد. به ال گفتیم دورش کند، ال دستانش را گرفته بود، الن پاهایش را، ولی گوران در حالی که دست و پا میزد گفت فوقش هر هفته چهار تا توپ هم لازم باشد بیاوریم، کار دیگری ندارد که، چرا بزرگش می‌کنی؟

شب با چند تا از بچه‌های ایرانی دور هم جمع شدیم تا بازی کنیم. یک جای بازی من غر زدم که یکی قانون را رعایت نکرده و اینها. بعد طرف عصبانی شد و شروع کرد به دعوا کردن. اول بحث کردیم، بعد که دید بچه‌ها حق را به من داده‌اند، دست و پا می‌زد تا خودش را نجات دهد، صدایش را بلند می‌کرد، غیرمنطقی و مسلسل‌وار دلیل می‌آورد. من کوتاه آمده بودم ولی او در هر فرصتی چیزی را بهانه می‌کرد و سعی می‌کرد مرا وارد دعوا کند. برای من آنقدرها هم قضیه اهمیت نداشت،‌ از طرفی نه آنقدر صمیمی بودیم که سر موضوع به این کوچکی دعوا کنیم، نه آنقدر غریبه. پسر خوبی بود و هیچوقت اینطور ندیده بودمش. هر وقت شروع می‌کرد من فقط به این فکر می‌کردم که چقدر زندگی آدم باید بی‌حادثه باشد تا اینطور رفتار کند.

شب با ناراحتی به خانه برگشتم. گوشی را برداشتم و زنگ زدم به مامان. گفتم: ‌‌»مامان، پارسال عید،‌ تو عروسی علی، من خیلی بد می‌رقصیدم؟»

*J.D.Salinger

اینجا چی ؟

می‌گوید: «تو همه‌ی حرفات الکیه». با اینکه بعضی وقتها تند می‌شود، چیزهای زیادی یادم داده؛ مثلن اینکه آدم به بوس خانوادگی نگاه نمی‌کند، وقتی از اتوبوس پیاده می‌شوی حتمن باید از راننده تشکر کنی، یا اینکه آدم جورابهایش را روی کابینت آشپزخانه نمی‌گذارد.

چهار و نیم ساله است، تلویزیون داشت یک پرنده‌ی بدون بال و پر لاغر را نشان می‌داد که یک خانومی با سرنگ به او غذا می‌داد. پرسید چرا به او غذا می‌دهد ؟ گفتم تا بزرگ شود و وقتی آن را در ماهی تابه می‌اندازد میزان گوشت بیشتری به سبد خانوار اضافه شود. عصبانی شد و گفت: «تو همه‌ی حرفات الکیه». از پریروز که لگوی دایناسور را از آمازون سفارش داده‌ام بهانه‌ای دارم تا هر روز صندوق پستی را چک کنم. حالا منتظرم تا صندوق پر شود و دوستی‌هامان را محکم‌تر کنم، منتظرم برای خنداندن کسی که بعد از یک ماه اینجا بودن می‌گوید:»ایران بودیم، عمو داشتیم، دایی داشتیم، اینجا چی ؟ هیچی»